دکلمه

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

دلا بسوز که سوزِ تو کارها بکند
نیازِ نیمْ شبی دفعِ صد بلا بکند

عِتابِ یارِ پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافیِّ صد جفا بکند

ز مُلک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمتِ جامِ جهان نما بکند

طبیبِ عشق مسیحا دَم است و مُشفِق لیک
چو دَرد در تو نبیند که را دوا بکند
دکلمه در ادامه

همیشه دلم خواسته | عباس معروفی

همیشه دلم خواسته بدانم، لحظه‌های تو بی من چطور می‌گذرد؟ وقتی نگاهت می‌افتد به برگ، به شاخه، به پوست درخت، وقتی بوی پرتقال می‌پیچد، وقتی باران تنها تو را خیس ‌می‌کند وقتی با صدایی برمی‌گردی پشت سرت و من نیستم … عباس معروفی

احساس تنهایی | فاضل نظری | دکلمه

قرار ابرهای بی‌وطن بیهوده‌پیمایی‌ست
در آغوشم بگیر ای آسمان! روح تو دریایی‌ست

دمی سرسبزی ما را به پای سرخوشی مگذار
درختی مثل من هرسال ناچار از شکوفایی‌ست

تو هم بیچاره‌ای! بیچاره چون شیری که می‌داند
فقط وقت عبور از حلقه‌ی آتش تماشایی‌ست

چراغ حسن می‌افروزی و در شهر می‌گردی
ولی این دلربایی نیست، این تشییع زیبایی‌ست

به مردم چون پناه آوردم از تنهایی‌ام دیدم
که از «تنها شدن» جانکاه تر «احساس تنهایی»‌ست

فاضل نظری
دکلمه در ادامه…

بگو کی باران خواهد آمد؟ | دکلمه

آن روز
که نم‌نم باران هم می‌آمد،
اشتباهِ ما
شمارشِ یکی در میانِ حروفِ دریا بود،
ما برای نوشتنِ اسامیِ دوستانمان
کلمه کم‌آورده بودیم.

نمی‌گویم از هر چه بودنِ حالای ما
آینده هم آسوده خواهد گذشت،
اما لااقل یک حرفی بزن، چیزی بگو!
رازی که باد از شمال بیاید وُ
شنیدن از جنوبِ گریه ببارد.

پس این همان کمی آرامش بی‌جهت،
کی خواهد رسید؟!

در حیرتم اینجا
این بید سر به راه … چرا؟
چرا این همه خسته و خاموش
از شکستنِ سرشاخه‌های بلندِ خود حرفی نمی‌زند!
آیا سکوت
همیشه سرآغازِ تمرینِ ترانه و گفت‌وگوی باران است!؟
پس تو که با فالِ سبز علف آشناتری،
بگو کی باران خواهد آمد؟

شنیدن دکلمه..

درد، نام دیگر من است | قیصر (دکلمه)

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

قیصر امین پور

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد
وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تأیید نظر حل معما می‌کرد